اتاقی از آن خودم

what we will remember at last,is not the words of our enemies but the silence of our friends

این روزها زندگی مشترک ما دچار سرما خوردگی شده...به لحظه یخه و یه لحظه داغ مثل کوره.... هر کس این روزها بیاد خونه ما فکر کنم بعد از یه ساعت ناقابل یه حالی به همه ارواح جفتمون بده و فرار کنه.... من و آشنا مدام به هم گیر می دیم... هر چی اون می گه ، هر کاری که می کنه رو اعصاب منه و هر کاری که من می کنم یا هرچی که می گم رو اعصاب اون(توجه کنید به کلمه هر).... البته این چیز عجیب غریبی نیست .... هر چند وقت یه باری این حالت پیش میاد.... اما ایندفعه انگار خیلی بد موقعی اتفاق افتاده چون من شخصا اصلا حوصله ندارم وکلافه ام و این باعث می شه که ابدا قدرت چشم پوشی از مسایل رو نداشته باشم و تازه متوجه شدم که چقدر در حالت عادی بی رگ و صبورم که این چیزا رو تحمل می کنم....

آشنا امروزقراره بره مسافرت کاری و فردا برگرده .... شاید وضعیتمون بهتر شه.... من هم به مامانم اینا گفتم که امشب میام خونتون.... اما راستش دیشب یکی ازهمین جر و بحث ها روانم رو اینقدر پریشون کرده که فقط دلم می خواد امشب تنها باشم....

از طرفی آشنا هنوز نرفته من دلم تنگ شده و دارم دق می کنم.... به این می گن اره ای که گیر کرده باشه ها... نه می تونم تحملش کنم نه دلم طاقت میاره نباشه....اصلا حرفش می شه که یه لحظه ازم دور شه احساس خفگی می کنم....

 

خوب دیگه حرفهای عاشقانه بسه ...فعلا که خیلی کفری و ناراحتم از دستش .... اصلا هم ناراحت نیستم که می خواد بره مسافرت....

 

یه سوال اساسی که از اشنا هم پرسیدم :چطور می شه که آدم با داشتن تازه جاری و خواهر شوهر نامزد کرده هنوز کانون توجه خونواده شوهرش قرار می گیره؟ چطور می شه به این خانواده گفت جون مادرتون! ما رو بیخیال شین؟

 

 


نویسنده : مریم ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠


راستش دیدم از اشنا گفتم حالا از خودم هم بنویسم بد نیست که یک طرفه به قاضی نرفته باشم:

من هم مثل هر جنبنده ای از رفتارهای خوب و بد و غریب بی نصیب نمانده ام... واینک شرح خلق وخویم را به سمع و نظر شما دوستان عزیز می رسانم.:

ابتدا با بدیهایم شروع می کنم که تلخی آن با خوبیهایم از ذهنتان پاک شودو خدای ناکرده در انتها کدر ازین جا نروید:

1-     خداوند متعال به این بنده حقیرش قدرت انتقاد پذیری اندکی عنایت کرده است که واز بخت بد قادر به استفاده از همین یک ذره هم نیستم... یعنی اگر کسی از بنده انتقاد کنی در جا می شنود که "نه! اینطور نیست" اما در حقیقت اتفاقی رخ می دهد که شرح آن در بند دو آمده است....

2-     این بنده حقیر دچار بیماری وسواس فکری می باشم که جانم را به لب رسانیده و عاجزم ساخته است... همانطور که در بند اول عرض کردم اگر کسی از من انتقاد کند ابتدا به ساکن با تمام وجود نفی کرده وبه خلوت خود پناه می برم و آنگاه است که به امر شریف خودخوری می پردازم و چه بسا که شبهای متمادی تا صبح چشم بر هم ننهاده و اشک میریزم ... جدا ازینکه طرف راست گفته باشد یا دروغ خودم را گناهکار می دانم...

3-      پدر و مادرم که خداوند حفظشان کند عادتی در من ایجاد کرده اند که هر چه می گذرد شر بودن آن بیشتر و بیشتر برایم روشن می شودو این مایه فساد چیزی نیست جز کمال پرستی ....یعنی چه؟ یعنی اینکه اگر کاری را می خواهم انجام دهم یا باید ان کار را به بهترین شکل ممکن به انجام برسد و یا دوباره بند 2 اتفاق می افتدو خودم را مورد سرزنش فراوان قرار می دهم ...حال این کار می خواهد در حد پختن یک قورمه سبزی باشد و یا هوا کردن آپولو... یا تمییز کردن آشپزخانه بعد از آشپزی شبانه....

4-     اما یکی دیگر از رذایل این جانب آن است که در بیرون شاد وسرحال و خرسند و خوشبخت می نمایم و هر جمعی را با وجود خود به وجد می آورم حال آنکه کلا درونی فرسوده و آکنده از افسردگی دارم و بیشتر مواقع به فکر مرگ هستم و بس....

5-     با دل مهربانی که از مادر به ارث برده ام و با فکر بازی که پدر برایم ساخته با دیگران خوب رفتار می کنم و هر آنچه از دستم بر بیاید برایشان می کنم و تمام کارهای بد طرف را نادید می گیرم اما مبادا که این نادید گرفتن بیش از حد شود و آنگاه گویی آن فرد دود شده باشد و از روی کره  زمین محو شده باشد دیگر از طرف من توجهی معطوفش نخواهد شد می خواهد زنده باشد یا مرده... البته یکی از برکات تاهل آنست که یاد گرفتم که این حد تحملم را زیاد کنم با کسانی که تحمل شان را ندارم نقش بازی کنم....

6-     چهره ام مثل آیینه ای می ماند که هر چه درونم می گذرد از درون آن پیداست ودر راستای بند 5 به مشکلات فراوانی بر خورد می کنم چرا که خداوند کلا تحمل حرف وکردار جلف و ننر را در وجودم ننهاده است...

7-     با وجود قوه تخیل شدیدی که دارم اما شدیدا دچاربیماری  ابلومویسم ویا به عبارت ساده خودمان تنبلی دربالفعل رساندن خواسته هایم هستم

اما تا اینجا رذایل اخلاقی ام راتا جایی که می شد گفتم و چون همه اش با هم در وقت و حوصله شما نمی گنجد همین ها را فعلا داشته باشیدتا مجالی دیگر....

 اما اخلاقهای عجیب و غریبم:

1-     بنده عادت دارم هر تیوپی را حتما باید از تهش فشار دهم و مبادا روزی بیاید که کسی جلوی من تیوپ خمیر دندان یا چیز دیگری را از وسط فشار بدهد آنگاه است که تا من آن تیوپ را درست نکنم آرامش ندارم...

2-     کلا از نگاه کردن به تیزی اشیا نوک تیز عاجزم چرا که چشمانم بدرد آمده و اشکم سرازیر می شود و حتی وقتی کسی با چاقو یا وسیله نوک تیزی در دستش صحبت می کند و آنرا در هوا تکان می دهد  خواهش می کنم که آن وسیله را بر زمین نهاده و سپس ادامه سخن دهد.... وگرنه تا انتهای کلامش من چیزی نمی فهمم بس که چشمم دنبال آن وسیله است که مبادا به تخم چشم طرف برخورد کند...

3-     گاز خوراک پزی و سینک ظرفشویی همیشه باید تمییز و خشک باشد تحت هر شرایطی که شده....

اما حال از حسناتم بگویم تا کام شما شیرین و اعتماد به نفس خودم احیا گردد:

1-     مهربانی

2-     عدم وجود حس حسادت یا بخل

3-     مثبت اندیشی

4-     حماقت در فهمیدن کنایه ها وتمسخر ها ، که نعمت بزرگی است و از بابت آن خدارا شاکرم...

5-     صداقت و رکی

6-     اینکه خدا را شکر پول برایم با کاغذ پاره هیچ تفاوتی ندارد وهر چند به اندازه داشتنش لازم است اما از آن به بعد زیاد شدنش را شکر می گویم و کم شدنش را هم  شکر....

7-     قدرت بخشیدن خطای دیگران و فراموشی

8-     کلا هر چه به فکرم می رسد اینست که کلا بنده از هر لحاظ که نگاه کنی کلا خوب هستم و منزهنیشخند نیشخندبغل

 

 

این نوشته را تحت تاثیر کتاب "قصه های کوتاه برای بچه های ریشدار" نوشته جناب جمالزاده نوشتم ... خدایش بیامرزد....

 


نویسنده : مریم ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠


آشنای من یه اخلاقای خوبی داره یه اخلاقای بد و یه اخلاقای عجیب غریب مخصوص خونواده اشون که برای من غیر قابل تحمله....حالا چرا من گیر دادم به آشنا؟ خودم هم نمی دونم .... فقط می دونم که الان چند روزی هست که می خوام درین مورد بنویسم....

 

از اخلاق های بدش شروع می کنم که آخر نوشتم منفی تموم نشه... آخه به نظرم آخر یه نوشته خیلی مهمه کلا چیزی که بیشتر از همه تو ذهن آدم میمونه...

1-     اولین اخلاق بدش اینه که کلا نظر مردم واسش مهمه.... یعنی مثلا اگه ما تو ماشین دعوا کنیم و صدامون بالا بره می گه "خوب حالا همه باید بدونن الان ما این مشکل رو داریم؟" یا مثلا اگه دلخور باشی از کسی مخصوصا خونواده اش همش می گه" اخم نکن فکر می کنن تو ناراحتی " ، "بی حال نباش فکر می کنن ناراحتی"... اینکه می  گم این اخلاق بده از نظر من بده ها .... به نظر من آدم باید خودش اول راحت باشه بعد نظر مردم براش مهم باشه... یعنی من حرص بخورم یکی دیگه فکر نکنه من ناراحتم؟

 

2-     دومین اخلاق بدش اینه که خرید که میره ها آدم رو روانی می کنه اینقدر زنگ می زنه.... مثلا آبلیموی یک ..و ..یک  نداره فلان مارک رو داره بگیرم؟ بابا آب لیمو می خوایم مارکش رو می خوام چیکار؟ مخصوصا وقتی مهمون داریم دستم به هزار چیز بنده هی زنگ می زنه....یعنی 100 بارها ...

 

3-     سومیش اینه که اصلا زمان براش معنی نداره ... یعنی می خوای بری مهمونی دقیقه هشتاد و نه می گی پاشو تازه پا می شه دقیقه نود می گه من پیرهن اتو شده ندارم که ... کدوم شلوارم رو بپوشم... یا مثلا میره مکانیکی یارو تا 10 شب وایسه سر ماشین ایشون هم می ایسته .... می گم عزیزم بیا خونه فردا برو بگیر آخه مگه می شه یه آدمی گرسنه و تشنه از 9 صبح تا 4 بعد از ظهر رو پا واسته که چی که ماشینم

 

حالا اخلاقای عجیب غریبشون :

1-     اولیش اینکه کلا تو خونواشون این تصور هست که مردا هیچی حالیشون نیست و هیچی رو نمی فهمن و برای اینکه یه مردی یه کاری رو انجام بده حتما یه زنی بهش خط مشی می ده.... یعنی آشنا صد هزار بارتاحالا به من گفته من رنگ موی خودت رو از همه رنگ ها بیشتر دوست دارم و گاهی کلی قربون صدقه موهام میره .... بعد وقتی من می گم مهران رنگ موم رو دوست داره واسه همین رنگش نمی کنم می گن "وا! مردا چه می فهمن"...یا یه وقت نظری بده ، حوصله نداشته باشه، بگه از چیزی بدم  میاد ، از فلان چیز خوشم میاد می گن "وا! آشنا قبلا اینجوری نبود که نظر بده"

 

2-     کلا موقع غذا خوردن توی غذا رو می جورن.... یعنی من اصلا کسی رو ندیدم که مثل اینا ننر بازی در بیاره درین حد که توی ساق مرغ یه خط گوشت تیره هست اول اون رو در میارن بعد غذا می خورن... البته آشنا خدا وکیلی خیلی بهتر شده ... مثلا کشک بادمجون نمی خورن چون له شده  همون رو می خورن اگه جدا باشه.... سالاد شیرازی باید حتما بک اندازه اندازه خرد شده باشه وگرنه آشپز بی سلیقه بوده.... و هزار تا چیز اینجوری

 

3-     یعنی با اینهمه ادعای تمیزی ناخونشون رو در حالی که دارن راه میرن می گیرن... کفششون رو تو سینک دستمال می زنن... وقس الی هذا...البته آشنا یه دفعه اون اوایل زندگیمون ناخوناش رو اینجوری گرفت از اون موقع خودش خونه رو جارو برقی و تی می کشه  .... فقط واسه اینکه بدونه وقتی یه نفر جونش در میاد جارو میزنه ،تی می کشه ومی گه آقاجون نریز واسه چیه....

 

4-     مثلا یه چیزی می گن که اعصابت رو در حد افنجار داغون می کنه بعد ولی اگه بتونی خودت رو نگه داری جواب ندی بعدا خودشون پشیمون می شن.... اما کافیه جواب بدی یعنی تا قیام قیامت ازت طلبکارند....

 

5-     هر وقت از چیزی ناراحت می شی اونا زودتر خودشون رو به ناراحتی می زنن کهیعنی من از دست تو دلخورم  تا نتونی دیگه چیزی بگی....

 

اما اخلاقای خوبش... که البته اینها مخصوص آشنای منه :

1- شبها که می خواد بیاد بخوابه حتما خونه رو مرتب می کنه و ظرفای توی سینک رو می شوره

2- گاهی بی دلیل برام گل می خره....

3- می شه بهش اطمینان کرد .... یعنی می شه بفرستیش تو یه گله دختر و آخرش سالم تحویل بگیریش...اون هم نه به خاطر مذهب یا اخلاق یا تعهد به خاطر علاقه ای که به من داره.....

4- هر چیزی رو که می خوام تمام سعی اش رو می کنه تا در اولین فرصت برام فراهم کنه...

5- همیشه پشتیبان منه یعنی من الان بگم می خوام آپلو هوا کنم می گه عزیزم من می دونم که می تونی بنویس چیا لازم داری برات بگیرم....

6-می تونم در مورد هر چیزی حتی حس های گذشته ،آدمهایی که تو زندگیم بودن، کارم، خونواده اش، خونواده ام باهاش حرف بزنم بدون اینکه نگران حسودی یا کنایه های بعد یاننر بازیهای مردای دیگه باشم... عین دوتا دوست....

7- رودربایستی با آدم نداره یعنی غذات بد باشه می گه بده لباست رو 1000000 تومن خریده باشی با یه نگاهش معلوم می شه که خوبه یا بده.....خودش هم همینقدر انتقاد پذیره ها یعنی بگی این کار رو اشتباه می کنی قبول می کنه....

8- باهم می تونیم کتاب بخونیم و بحث کنیم.... درک خیلی قوی ای از روحیات انسانی و شرایط انسان در جوامع و موفعیت های مختلف داره...

9- معمولا پر حرف نیست اما حرف مزخرف یا کار مزخرف نمی کنه و آدم توی هر مجلسی افتخار می کنه که این حاج آقای ماست ها...

10- همیشه مدیریت همه جمع های دوستانه باهاشه...

11- صد بار هم بفرستیش بیرون واسه خرید بدون غر زدن میره...

12- حواسش هست اگه من چیزی رو یادم بره تو لیست خرید خودش می خره....

 

 

 


نویسنده : مریم ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠