اتاقی از آن خودم

what we will remember at last,is not the words of our enemies but the silence of our friends

 

تازه عقد کرده، داره شعار می ده :قبل و بعد ازین حلقه (حلقه عروسیش) چه فرقی می کنه ... آدم طرف رو بخواد همه چی حلله...

ساکت نگاش می کنم....

                                             ****************

اولین باری بود که با هم قرار می گذاشتیم.من گفتم :

- من همیشه سر موقع میرسم...

اون گفت:

- چه جالب ، من  همیشه دیر می رسم...

-  چون شما هنوز اخلاق من دستتون نیست 5 دقیقه صبر می کنم نیومدین میرم خونه...

ساعت 5 رفتم دم همون بانک . 5 دقیقه گذشت نیومد.10 دقیقه گذشت نیومد. 20 دقیقه گذشت نیومد.برگشتم خونه .30 دقیقه که شد زنگ زد:

- الو ! کجایی؟

-خونه.

- ااا، رفتی؟

- گفته بودم که

-(کلافه) خوب حالا چیکار کنم برگردم؟

از پرروییش خوشم اومد:

- نه ! وایسا اومدم

                                          **********************

از سر کار درومدم و منتظرم که بیاد 10 دقیقه دیر کرده. دارم با خودم کلنجار میرم که اومد چیزی بهش نگم. وقتی میرسه ، تند سوار ماشین می شم:

-سلام.

-سلام .

- ببخشید دیر شد، کردستان خیلی شلوغ بود.

- اوهوم...

- گفتم که ببخشید ...  خیلی خسته ام به خدا ... بی خیال دیگه

از پررویش بدم اومد ...  می خوام چیزی بگم اما خودم هم خیلی خسته ام... می پرسم:

- شام چی دوست داری؟

یهو یاد اون روزمی افتم، با خودم می گم:

- فردا بهش می گم که فرق  قبل و بعد این حلقه چیه.

 


نویسنده : مریم ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱



 

جایی بودم و کسی داشت حرف می زد ...صحبت در مورد جزئیات اثار هنری بود به طور مشخص داستان یا فیلم نامه... داشت می گفت که عشق همیشه از اول تا آخر یک چیز بوده ... همه رفتارهای زنان عین هم همه رفتارهای مردان عین هم... این جزئیات است که یک حرکت مسخره دست را تبدیل می کند به زیبایی یک فیلم یا داستان...

نمی دانم چرا اما پرت شدم به آن روز بهاری... به 19 سالگی پاک... به جوانی و طراوت اردیبهشت 79 .... دم سینما عصر جدید، منتظرش بودم، حتی نمی دانستم که می آید یا نه.... ضمنی گفته بودم میروم سینما...ضمنی گفته بود شاید بیاید خیلی مبهم... آن "شاید" اش اما تیغ دو دم بود ....

 پیرمرد سینما مرا می شناخت ... پناه روزهای جیم شدنم از کلاسهای طاقت فرسای آنالیز ، آمار،توابع مختلط ام بود.... مرا نگاه می کرد که روبروی در راه می رفتم ...

 دلم نمی آمد بروم داخل... باران گرفت ،نم نم ... یادم نیست چه پوشیده بودم... فقط یادم هست که خنکی هوا لذت عجیبی روی پوستم داشت...انگار یکسو آتش بود و یکسو یخ .... قلبم این قلب جوان لعنتی  داشت از حلقم در می آمد...

فیلم شروع شده بود و من همچنان بلیط بدست ایستاده بودم... بغض گلویم را می فشرد ...

 که دیدم آمد... موهای لختش در اثر راه رفتنش تکان می خورد ... کاپشن بهاره کرم رنگش ، شلوار جینش ، پیراهنش ، عطرش همه ... خودش بود... برای من آمده بود ... برای دیدن من امده بود... پس توهم نبود اوهم دوستم داشت وگرنه چرا امده بود؟ چرا لباس هایی را که دوست داشتم پوشیده بود... چرا این عطر ؟بویی که می داند دیوانه ام می کند؟پس توهم نزده ام دوستم دارد... وآن لرزش دستم درون سینما و ان وسوسه گرفتن دستش در تاریکی ، نفسی که بالا نمی آمد، جراتی که نداشتم... نگاه او که به پرده سینما بود و نگاه من که به او بود.... برخورد احمقانه دستهایمان در پاکت پفک... گره خوردن نگاه هایمان و آن مکث، مکث لعنتی ای که لذتش از هزاران عشق بازی بیشتر بود ...

در کسری از ثانیه به خودم امدم ... طرف هنوز داشت حرف می زد و به من که با لبخند نگاهش می کردم نگاه می کرد... باز حرف پیچید و پیچید و رسید به "بار هستی " اثر "میلان کوندرا" ... نفرت... نفرت عمیق روزهای اخر آمیخته با نیاز و عشق معتاد گونه ام .... اضطراب بی خبری ها و درد ترک کردن عشق... دوست نداشتنش ... اصرارم برای پس گرفتن "بارهستی" از او ... پیغام ها و پسغام ها... کتابی که آورده بود و گذاشته بود و رفته بود... افسوس من برای ندیدنش وفکر اینکه آیا چشمش مثل ان وقتها دنبالم گشته بود یا نه ... سر یخچال رفته بود یا نه... حالم را پرسیده بود یانه... و کتابی که له شده بود و لکه چای ای که رویش مانده بود ... شیرازه ای که از هم گسسته بود درست مثل ما... درست مثل "بار هستی " من و او... لکه ای که برای همیشه در ذهنم باقی ماند.... و شیرازه ای که برای همیشه گسست....


نویسنده : مریم ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱


خدایی یه کلمه بگم یعنی دیشب رفتیم این فیلم رو دیدیم ، یعنی خدایی فقط  می شه گفت "متاسفم" هم برای آقای مهرجویی هم اونهمه پولی که خرج این فیلم کردن هم برای اونایی که رفتن نگاه کردن هم پول بلیطی که دادیم.... همین ، یعنی حیف همین چند جمله که اینجا نوشتم ....

ازون موقع که پست قبل رو گذاشتم تا امروز به دو بخش تقسیم می شه روز چهارشنبه گذشته وبقیه روزها....

روز چهارشنبه گذشته یعنی یه روز بود محشر... البته محشر کبرا که در آن یک دختر اردیبهشتی راستکی عصبانی شده بود و یه مرد شهریوری هم لج کرده بود... یعنی تقریبا یه هشت نه سالی بود من اینجوری عصبانی و حرصی نشده بودم ... اشنا هم همینطور... یعنی به حالی رسیده بودیم که جون جفتمون از دست طرف مقابل و خودمون در خطر بود... واقعا عصیان بدی بود ... فقط یادمه که یه لحظه نفسم گرفت و آشنا هی آب می پاشید تو صورتم کحه بتونم نفس بکشم نمی شد... نفسه گره خورده بود تو سینه ام... بعدش هم آروم شدیم انگار یه انفجار بود یایه توفان که بعدش همه چی آروم شد... اونقدر آروم که باور کردن این که دو دقیقه داشتیم دعوا می کردیم سخت بود... بعدش هم شام با هم رفتیم بیرون ...

روزهای بعد: بعدش هم ازون روز انگار یه فشاری از روی هر دومون برداشته شده باشه سبک شدیم از صبح تا شب قربون هم میریم... انگار دوباره تازه با هم دوست شدیم... اصلا انگار بهار از همون چهارشنبهه برای من شروع شده ... سبک شدم سبک سبک... همیشه می دونستم به اشنا هم می گفتم که من ادم برونگرایی ام خانومی کردن و هی خود خوری کردن اصلا مناسب روحیه من نیست ... گوش نمی کرد تا اون روز برای اولین دفعه اون روی من رو هم دید ... حالا همش به من می گه تو خودت نریز که یهو اونجوری شی ...  هر کی هر چی گفت همونجا جوابش روبده بزار ناراحت شن ....به جهنم ... فقط دیگه اونجوری نشی..(اینجوریکلافه)...

بعدش هم به این نتیجه رسیدیم که خدا نکنه یه روزی من و آشنابا هم سر لج بیفتیم... یعنی من خودم نمی دونستم تا این حد بد لجم...

موضوع دعوا هم دقیقا همین موضوع پست قبلی بود .... من می گفتم نرو اون می گفت نمی شه من پسر بزرگم... من نمی فهمم الان اگه آدم مثلا اهل "بلاغ تپه کتول "(یه جای دور که 3 -4-ساعت رفتنشه ) باشه بعدش هم همه تصمیم بگیرن یکی یکی  بمیرن ،آدم چون پسر بزرگه کلا باید بره تو اون خط کار کنه؟ زندگیش رو ول کنه زنش رو تا بوق سگ تنها بزاره هی بره ختم؟ ... که چی که پسر بزرگم .... بابا آدم ختم آدم های نزدیک میره وظیفه اشه... گیریم بابای آدم بخواد خودش همه اهل اون ده رو غسل کنه دفن کنه شما چون پسر بزرگی باید مثل یویو هی بری بیای؟اون هم تو جاده ای که سالی یه عالمه از فامیل های خودشون دور از جون آشنا کشته می شن توش... این رو اضافه کنین به همه اون چیزهای دیگه ...

 

 


نویسنده : مریم ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱