اتاقی از آن خودم

what we will remember at last,is not the words of our enemies but the silence of our friends

دخترکم روز بروز بزرگتر میشود و خود خودم کوچکتر . همین روزهاست که مرا بین لوازم خانه گم کند. در قابلمه ناهارش یا بستنی عصرانه اش. همین روزهاست که در حال جارو کشیدن به داخل جارو مکیده شوم. مثل مادرم . 

نمی دانم از مادرم نوشته ام یا نه. مادرم خود من است. و من اینرا بعد از سالها جنگیدن با او متوجه شده ام. مادرم تمام موجودیت انسانیش تمام اعتقادات وآرمانهایش را خرج ما کرد. مادرم نویسنده خوبیست, بسیار باهوش است , ایدئولوژیهای خاصی دارد با اینحال سالها بین لوازم خانه گم شده بود. توی قابلمه ناهار یا شام یا توی سینک ظرفشویی. به سختی اورا بیاد می آورم .فقط وقتهایی که دم گاز ایستاده بود و من ازش میپرسیدم مامان موضوع انشام فلان چیزه چی بنویسم؟ و چشمهایش برق میزد و برایم موضوع را میشکافت و حتی جملات اول را می گفت .... بعد دوباره گم میشد در جلز و ولزهای غذا....

یا گاهی با هم سینما می رفتیم و بعدش پیتزا میخوردیم .و قدم زنان از سینماعصر جدید بر می گشتیم وبا هم حرف میزدیم اما باز گم میشد بین لباسهای برادرم و مدرسه من ... 

زن عمویی داشتم که خدایش بیامرزد. خیلی دوستش داشتم چون با او مادرم پیدا میشد. با هم فیلم نگاه میکردند , بحث میکردند ,قهرو آشتی میکردند. شبها ساعت ۱۰ همه با هم به سینما میرفتیم (و ساندویچ سوسیس را طوری گاز میزد که تا مدتها بعد لز مرگش دلم نمی آمد ساندویچ سوسیس بخورم.)... بیشترین هنر زن عمویم پیدا کردن خود خود مادرم بود. مادرم با او جوان میشد نظر میداد جرو بحث میکرد به هیجان می آمد.... فیلسوف میشد هنرمند میشد و چه درک عمیقی از مسایل داشت...چیزهایی که فکر نمی کردند اصلا مادرم اسمشان راشنیده باشد... ولی آنها که میرفتند مادرم قایم میشد. روح بزرگ خودش را بزور دوباره فرو میکرد در روزمرگیهای بی وقفه آرامش ما.علایقش را ,ایده هایش را , خود خودش را. گاهی که ایده اختراعهایش را می گفت پدر لا اله الا الله ای می گفت و به شوخی برگزار میکردیم. و مادر با بزرگ منشی با ما میخندید و می گفت حالا ببین کی گفتم ... 

جالب این بود که همه مادرم را می دیدند جز ما... همه دوستهای من همه معلمهایم عاشق او و ایده هایش بودند اما من نمیدیدم بس که غذایم را بموقع حاضر میکرد و به موقع میخواباندم و به موقع آسایشم را فراهم میکرد. 

حالا خودم هر روز در قابلمه فسقلی کودک یک ساله ام گم میشوم . و با عشق ایده هایم را فراموش می کنم و خرابکاریهایش را جمع می کنم و خانه را جارو میزنم و شبها جمعتر  و کمتر می خوابم . کمتر فیلم نگاه می کنم کمتر بحث می کنم . بیشتر بفکر غذا و خواب و آرامش همسر و دخترم هستم. گاهی که ایده اختراعی میدهم همسرم گوش می کند و ایرادی میگیرد و بشوخی برگزار می کنیم  و من تازه مادرم را پیدا کرده ام .ولی خودم در حال گم شدنم.

 

 


نویسنده : مریم ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥